رضا قليخان هدايت
798
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مرا گويد ز چندين شعر شاهان * ز چندين عاشقانه شعر دلبر به من ده تا بدارم يادگارى * به پردهء چشم بنويسم به عنبر به حلقهء زلفك خويشش ببندم * چو تعويذى فروآويزم از بر چو نام آن نگار آمد به گوشم * فروباريدم از چشم آب احمر فروباريد ابر از ديدگانم * بر آن خورشيد كش بالا صنوبر همىبگريستم تا ز آب چشمم * چو روى يار من شد روى كشور چو روى يار من شد دهر گويى * همى عارض بشويد به آب كوثر به كردار درفش كاويانى * به نقش و شى و كوفى سراسر بپوشيده لباس فرودينى * بيفكنده لباس ماه آذر گل اندر بوستانان بشكفيده * بسان گلبنان باغ پربر تو گويى هريكى حور بهشتى است * به دست هريك از ياقوت مجمر سحرگاهان كه باد نرم جنبد * بجنباند درخت سرخ و اصفر تو پندارى كه از گردون ستاره * همىباريده بر ديباى اخضر نگار اندر نگار و لون در لون * هزاران در شده پيكر به پيكر به زير ديبهء سبز اندر اينك * ترنج سبز و زرد از بار بنگر يكى چون حقهاى از زر خفچه است * يكى چون بيضهاى بينى ز عنبر درخت سبز تازه شام و شبگير * كه ماه از بر همىتابد بر او بر درفش مير ابو سعد است گويى * فروزان از سرش بر تاج گوهر و له تو آن ابرى كه ناسايد شب و روز * ز باريدن چنان چون از كمان تير نبارى در كف دلخواه جز زر * چنان چون بر سر بدخواه جز بير